قسیم اخگر ، افتخاری سرخ و اخراج از سازمان نصر ، ناطقی عینک ، موسوی سفید ، مصطفی اعتمادی
قیام توحيدى مستضعفين
برگرديم به گذشته ؛ يادآور شديم كه در بهار سال 1361 پس از حدود چهار سال كشمكش و مشاجرات بلاوقفهى زيرپوستى ، و در نتيجهى امدادهاى غيبى ، برپايهى وضع جارى در ايران ، كودتاى مخملين در درون سازمان نصر روى داد كه تحت نظر مستقيم سيّد مهدى هاشمى بهثمر رسيد و عواقب تلخ داشت. در نتيجهى آن ، جناح چپ سازمان نصر متلاشى شد و رهبرى آن از هم پاشيد ؛ كشمكشها بهويژه در سال 1360 چندان شديد بود كه انتشار نشريهى «پيام مستضعفين» براى مدت يك سال متوقف شد. از ماه ميزان 1360 از شماره 27 (تا سنبله ى 1361) بهمدت يك سال نشر نشد .
طى آن كودتا ، آقايان افتخارى سرخ و قسيم اخگر {كه رهبرى آن جناح را بهعهده داشتند }در رأس عدهى {كه اغلب بچههاى مناطق مركزى و اعضاى جناح مستضعفين بودند} بدون هيچ جرم ، يا اتهام و حق دفاع ، تنها با صدور اعلاميهى رسمى از آن سازمان اخراج شدند. سازمان مذكور مجملاً آنها را «عناصر نا مطلوب» خوانده بود. بهكار بردن يك چنين تعبير در مورد آنها ، يادآور تقليد كورانه از ادبيات ديپلماتيكى حاكم برروابط بينالمللى بود
(همه مىدانند كه هنگام بروز تنش سياسى ميان دو دولت ، يكى از دولتها بهفرد ، يا افرادى از كادر ديپلماتيكى جانب مقابل و مقيم در كشور ميزبان ، عنوان: «عنصر ، يا عناصر نامطلوب» اطلاق مىكند كه معنى آن دقيقاً «اقدام بهعمل غير قانونى جاسوسى براى كشور متبوع است.» و قطعاً منجر بهاخراج موأجل آن ديپلمات مىگردد اغلب هم مقابله بهمثل مىشود)
به رغم تلاشهاى نابود كننده و همه جانبه ، كه با هدف عقيم سازى مغزها از ناحيه ى مراكز معين ساماندهى و اجراء مىشد ، خط روشنفكرى و آزادانديشى كه در نسل جوان كشور آغاز شده بود ، كور نشد. سلولهاى «جنبش ديگرگون خواهى و برابرى طلبى» در همهجا ، از جمله در بطن سازمان نصر فعال شده بود. هريك از آن دو رهبر مغلوب طرفدارانى در سازمان نصر داشتند كه از يكسو نخواستند آنها را از سازمان بيرون بكشند ، مخصوصاً بچههاى مناطق مركزى و اعضاى كتابخانهى رسالت كه در آن موقع «جناح مستضعفين» سازمان خوانده مىشدند ، عموماً جانبدار افتخارى سرخ و قسيم اخگر بودند ؛ از سوى ديگر بنا گذاشتند تا آن نيروها را در زيرسطح سازمان ، مخفيانه ساماندهى نمايند .
آن دو ليدر ، در تابستان سال 1361 در تهران بهسر بردند. قسيم اخگر بهطور نيمه مخفى در منازل اقوام و شاگردانش در گردش بود ؛ افتخارى سرخ بهعلت بيمارى سل در بيمارستان دارآباد واقع در شمال تهران بسترى شد. در عينحال روابط شان با شاگردان و هواداران خود در جوف سازمان بهطور محرمانه گرم بود. از جمله كسانى كه منظماً بهديدار هردو مىرفتند و اخبار گرم و تازه مىآوردند ، آقايان موسوى سفيد و ناطقى عينك بودند .
احتمالاً هردوليدر در اعماق ذهن خود اميد داشتند كه مجدداً و محترمانه بهسازمان دعوت و اعادهى حيثيت مىشوند! ولى اين اميدها واهى بود. پس از چند ماه انتظار و بلاتكليفى سرانجام، واقعيت ماجرا را پذيرفتند و از اين پس هردو نفر در دومسير موازى بهراه افتادند .
قسيم اخگر بهپاكستان رفت و در آنجا گروه موسوم به «قيام توحيدى مستضعفين» را بنياد گذاشت كه نشريهى «فجر آزادى» را منتشر مىكرد. ولى افتخارى سرخ تاپاييز سال 1362 در ايران ماند و طرفداران خود را تحت عنوان «جنبش روشنفكران ملى» گرد آورد. در پاييز سال 1362 افتخارى سرخ هم بهپاكستان رفت و يك سال و اندى در آنجا اقامت گزيد كه در بخش ديگرى شرح خواهم داد. خوب است در اينجا يادآور شوم كه در سال 1363 هنگامى كه افتخارى سرخ از پاكستان برگشت ، در مورد چند و چون كار قسيم اخگر پرسيديم ، جواب داد:
«دو نوع اپورتونيست وجود دارد ؛ اپورتونيست «چپ» و اپورتونيست «راست». اپورتونيست چپ آن است كه امروز را فداى فردا كند ، درحالى كه اپورتونيست راست فردا را فداى امروز مىنمايد. و قسيم اخگر اپورتونيست چپ است. او هرنوع آسايش و رفاه و لذت را برخود حرام كرده است.»
جنبش روشنفكران ملىدو سه ماه بعد از وقوع كودتاى جناحى در درون سازمان نصر (بهار سال 1361( ناطقى عينك در قم بهديدنم آمد و طرح كارى ارايه داد. ما كه بچههاى يك منطقه محسوب مىشديم ، يكديگر را خوب مىشناختيم و نسبت بههم اعتماد داشتيم. باهم قرار كارى گذاشتيم. پس از مدت اندكى سيّد عبداللّه موسوى ، مشهور بهموسوى سفيد نيز بهما ملحق شد. در آن موقع كانون مهاجر از هم پاشيده بود و من بىكار بودم. نخستين كار ما بهتحليل گرفتن دقيق اوضاع و بررسى تعادل موجود قواء در عرصهى سياسى - نظامى كشور بود. كل جريانهاى موجود كشور را تحت بررسى گرفتيم و اوضاع را شفاف نموديم. طى چند جلسه ما سه نفر بهتوافق بنيادى رسيديم تا باهم كار كنيم. نام جمع خود را «جنبش روشنفكران ملى» نهاديم.
درآن زمان بتهاى روشنفكران ملى - مستقل در همه جا ، همان سه نفر شامل سيّد جمال، اقبال و شريعتى بودند. ما نيز چون ديگر حلقات همسو ، اهداف و استراتژى خود را مرتبط با نام و اهداف آنها ، برپايهى اصول آزادانديشى بهقرار ذيل تنظيم كرديم :
1 - استقلال ملى .
2 - اسلام منهاى روحانيت .
3 - تفكيك ميان دو مقولهى ديانت و سياست .
4 - جمهورى سكولار .
5 - برابرى طلبى .
6 - آزادى و حقوق شهروندى .
هريك از اين اصول بهنوبهى خود بر مبانى ذيل استوار بود :
1 - ضديت بامرجع قدرت .
2 - بازگشت بهخويش .
3 - روشنگرى .
4 - حقوق بشر .
5 - مسئوليتپذيرى و پرهيز از خشونت .
6 - تلاش در جهت ايجاد مبانى وحدت ملى مبتنى بر اصالت زبان پارسى .
قرار شد كارها تشكيلاتى و هستهاى باشد ، نه محفلى و گروهى. اصل بر مخفىكارى مطلق نهاده شد. من نمىدانستم كه افتخارى سرخ در پشت اين جريان قرار دارد. آن دونفر كه پختهتر از من بودند ، چنين وانمود كردند كه در واقع ما سه نفر هستهى اوليهى يك تشكيلات هستيم. بعداً بايد بكوشيم تا گروهمان را گستردهتر و بزرگتر كنيم. اين در حقيقت دروغ بود ، چون آنها بين خودشان كار مىكردند ، همگى زير مجموعهى جناح چپ سازمان نصر را تشكيل مىدادند .
قرار شد هريك از ما سه نفر دربارهى مقولات و مفاهيم فوق مضمونى نوشته و در نشست بعدى مطرح كنيم ، تا ضمن تبادل افكار ، نتايج بهدست آمده در جزوهى تنظيم شود تا براى آموزش هستههاى بعدى مورد استفاده قرار گيرد. موضوع «انسانشناسى» و سؤال «دين براى انسان ، يا انسان براى دين؟» نيز در دستور كار قرار گرفت. معلوم است كه موضوع گسترده است ، از خلقت آدم گرفته تا مباحثات مربوط بهمالكيت ، حكومت ، آزادى و حقوق شهروندى را دربر مىگيرد. جلسات ما هفتهى يك بار در كمال اختفاء تشكيل مىشد ، جداً پربار بود .
اگر شما بهكمكم نياييد ، شكار از دستم مىرود !
ترتيبى داده شد تا موسوى سفيد نيز بهجمع ما دو نفر بپيوندد. بهمحضى كه ما سه نفر بههم پيوستيم ، ناطقى عينك با بهانههاى پاى خود را پس كشيد. او در اين مقطع كار مهمى انجام داده بود. چون افتخارى سرخ و قسيم اخگر بهدليل حساسيتهاى ويژه و تهديدهاى كه متوجه آنها بود ، نيمه مخفى بهسر مىبردند ، او در اين موقعيت بهعنوان تنها رجل سياسى توانست هواداران پراكندهى آنها را در قم و مشهد در هستههاى منظم و مخفى سازماندهى نموده و از استهلاك و ايزولايشن آنها جلوگيرى نمايد .
فصل پنهان
پس از تنظيم پلاتفرم كارى و الحاق دانش بهجمع ما ، جلسات ما سه نفرى تشكيل مىشد: موسوى ، دانش و بنده. صميمت غير قابل وصف ميان ما بهوجود آمده بود. ما سراسر سالهاى 1363 - 1361 را در كمال دوستى و تفاهم ، همراه با موفقيتهاى بزرگ فكرى و عملى كار كرديم. جلسهى ما هرهفته شبهاى سه شنبه در حجرهى موسوى سفيد در مدرسهى فيضيهى قم ، يا در منزل من برگزار مىشد ؛ تا صبح كار مىكرديم. هرجلسه شامل سه بخش بود:
1 - گزارشهاى سياسى هفتگى ، همراه با تحليل وقايع و روىدادها .
2 - ارايهى وظايف هفتگى ، توسط هريك از اعضاء و بررسى موضوع بحث .
3 - برنامهريزى جهت هفتهى آينده .
وظايف هفتگى ما شكافتن واژههاى دينى و تبيين مفاهيم آنها بود. بعدها متوجه شدم كه اين طرح از سوى افتخارى سرخ ارايه شده بوده. يكبار موسوى گفت : من در بيمارستان با افتخارى ديدار داشتم ، از او پرسيدم كار اساسى در اين موقعيت چيست ؟ پاسخ داد : براى رشد معرفتى بچهها الفاظ و مقولات دينى را از نو بشكافيد. بسيارى از الفاظ و مفاهيم دينى در طول زمان تحريف گرديده و بد معنى شده است .
(علامهى طباطبايى ، صاحب تفسير «الميزان» هم همين نظر را دارد ، مىفرمايد: «بسيارى از الفاظ قرآن مجيد براثر مرور زمان و تكرار در افواه مردم معنى اصلى خود را از دست داده و صورت مبتذلى بهخود گرفته است.» (تفسيرالميزان ، پارسى ، ج 1 - ذيل تفسير آيهى124 سورهى بقره.)
اتفاقاً يك عامل مهم پيدايى رنسانس در اروپا ترجمه و نشر گستردهى انجيل بهزبانهاى مختلف بود كه متعاقب گسترش صنعت چاپ و آگاهىطلبى همگانى روى داد. در قرون وسطى متن انجيل و آداب دينى فقط بهزبان لاتين بود ، تنها كشيشان و راهبان آن را قرأت مىكردند آنها بخشهاى از آن را بهميل خود براى مردم نقل و تفسير مىنمودند ؛ امّا ، وقتى كه انجيل به زبانهاى مختلف ترجمه شد و در اختيار عموم قرار گرفت ، آنگاه همه محتويات آن را با گفتار و كردار روحانيون مقايسه نموده و نتيجه گرفتند. از اين پس رابطهى شخصى فرد با خدا بسيار مهمتر بود تا رابطهى او با دستگاه كليسا. بحران و بىاعتمادى از بيرون و درون بر كليسا غلبه نمود و ناقوس اصلاحات را بهصدا درآورد .
مبتنی بر همین روش ، ما در هرجلسه يك مقولهى دينى را بهكنكاش مىگرفتيم. نتايج حاصله عالى بود. ما دريافتم كه مخالفت كورانه با دين ، با اطاعت جاهلانه از آن ، در ماهيت خود داراى وجوه يكسان است ؛ ما بهگروه اولى مىگوييم «بىدين» بهگروه دومى «بد دين». قرنها است كه بىدينان و بددينان باهم مخاصمه دارند ؛ ولى اين بىدينان نيستند كه صدمه بر دين وارد مىآورند ؛ بدديناناند كه با تزريق خرافات ، تحريفات و بدعتها ، از درون دين بر آن لطمه مىزنند .
بنابراين ، هرنوع انديشهى اصلاحى بايد از درون دين آغاز گردد. در اروپا همين طور شد .
من در خلال كار ، بهقدرت و توانايى بىمانند موسوى سفيد پى بردم. او يك اعجوبه بود ، جلسه را با شيوههاى مفيد و آموزنده اداره مىكرد ، دانش مانند يك كبوتر در چنگال آن باز شكارى بود. در عين كه دانش نيز منطقى كار مىكرد ، وظايف محوله را بهخوبى انجام مىداد ؛ لكن اهل ابتكار نبود ، هيچ وقت ، هيچ خبر يا طرح تازه بههمراه نداشت ، لذا در بخش سياسى جلسه ، مثل موش ساكت بود. اين سكوت او بهويژه مرا عصبانى مىكرد .
ما از او توقع نداشتيم براى جلسه اخبار و اطلاعات تازه داشته باشد ، چون مىدانستيم در اين مورد ارتباطاتش محدود است ، كسى را نمىشناسد ؛ بلكه ميل ما اين بود كه براى رشد خود، احساسات كافى بروز دهد ، سعى كند در جريان موشكافانهى اوضاع قرار گيرد ، تاخود رشد كند؛ لكن ، موسوى وضعيت دانش را درك مىكرد و با توضيحاتش مرا مجاب مىنمود. اكنون از اين بابت خود را نمى توانم ببخشم كه چگونه در هرفرصتى تحكّماً از او مىخواستم تا فىالفور نظر خود را در مورد برخى مواردى كه ما نسبت بدان حساسيتهاى ويژه داشتيم ، صريحاً بيان دارد!
طفلكى خيلى حوصله بهخرج مىداد ، جز سكوت ، هيچ عكسالعملى از خود بروز نمىداد .
او ذاتاً آدمى خلاق و تيز هوش نبود ؛ امّا ، پركارى و انجام درست وظايف محوله ، مىتوانست از او يك عضو قابل قبول و اميدبخش معرفى كند .
در تمام آن دو سه سال ، ما متوجه نشديم كه موسوى سفيد ارتباطى با مشهد داشته و هفتهى يكبار مخفيانه بهآنجا مسافرت مىنموده است. همواره جلسهى هفتگى با سران حلقههاى مشهد برگزار مىكرده. در آن موقع بچههاى مشهد بهلحاظ كمى و كيفى فعالتر از قم بودند. چون مشهد بهطور سنتى پايگاه جناح مستضعفين محسوب مىشد كه غالب افراد آن از شاگردان سيّد حيدر محمودى بودند. حجم عظيمى از نيروهاى بالفعل و بالقوهى ما در آنجا مستقر بودند. بهعلاوه ، محل كار و سكونت رهبرانى چون افتخارى سرخ - قسيم اخگر و ناطقى عينك هم بود.
موسوى سفيد با شايستگى و كفايت توانسته بود ارتباط ميان اين دو مركز مهم را تأمين نمايد. بههمين خاطر او همهگاه حرف تازه داشت. هرهفته انبوهى از اطلاعات جديد و حتى اسناد و مدارك كتبى با خود داشت كه در جلسه مطرح مىكرد. جديدترين تحليلها و نشريات گروهاى چپ را نيز بهدست مىآورد ، از جديدترين يافتهها و گرايشها اطلاع داشت ، يك دوره تفسير قرآن ، از گروه فرقان در اختيار داشت كه من در هيچ جاى ديگر نديدم. جداً كار با او مفيد بود.
سید محمد رضا علوی